نویسنده : یه دیوونه ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱

تا چند ساعت دیگه علیرضا هم داماد میشه

چه حس باحالیه

تلخ و شیرین

رفتن و شروع یک زندگی جدید رو دیدن !!

_________________

چند روز قبل وقتی رفته بودم واسه یه کاری توی یه مغازه

و منتظر نشسته بودم

یه پسر کوچولوی شیرین . نه خیلی شیرین جلوم واستاده بود فکر کنم سه سال داشت

واسه اولین بار دلم میخواست بابا باشم !!

حس خوبی بود ..

_________________

پ . ن : همه چی آرومه منم خیلی خوشبختم

این مشکی هم رنگ زندگی توی ایرانه

آهنگش هم که عشقمه

_________________

این کوشولو هم جیگر منه !!

Chili








نویسنده : یه دیوونه ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩

خیلی جالب بود بعد 5 سال کسی رو ببینی که هشت سال پیش توی اولین پست هات از روزهای دانشگاهت درباره اش می نوشتی ..

اونم جایی که اصلا توقعش رو نداشتم . و جالبتر اینکه از جلوش رد شی و اصلا نشناستت

نمیدونم شاید شناخته و به روی خودش نیاورده !!

ولی تو

در حالی که ماشین در هر حال دور و زدنه و توی یه نیم نگاه سریع بشناسیش

جالب بود واسه اولین بار به شهر دستک رفتم و برای آخرین بار اونجا دیدمش !

کاش غرور نداشتی و مسیر دوتا زندگی رو عوض نمیکردی ..

_________________

چقدر این روزها سرم شلوغ شده !

نه با خودم

نه با کارهام

بذار پیش خودم بمونه با چی و کیا ..

__________________

از خودم و کارهام راضی نیستم

کارم شده بازی کردن و بازی دادن

نمیدونم واسه چی اما آرومم میکنه

__________________

پیر شدیم کسی نیست یه لیوان آب بده دستمون

بابام سن من بود من پیش دبستانی بودم لیوان آب میدادم دستش !!!

فک کن !!!








نویسنده : یه دیوونه ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم،
نسل خوابیدن با اس ام اس،
نسل درد و دل با غریبه های مجازی،
نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکریروی دختر همسایه،
نسل لایک و پوک از روی قرض،
نسل کادو های یواشکی،
نسل خونه خالی و دعوت شام،
نسل پول ماهانه ی وی پی ان،,
نسل شارژهای اینترنتی,
نسل " copy , paste "
نسل عکسای لختی در ساحل دوبی,
نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی,
نسل فتوشاپ,
نسل دفاع از فاحشه ها,
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس,
نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو

 .

.

قشنگ بود کپی زدم دو نفر دیگه هم بخونن !!

 







...

نویسنده : یه دیوونه ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱

یه جمله از پروفسور حسابی هستش که وقتی دانشجوهاش ازش می پرسیدن شما از کشوری میایی که جهان سوم هستش ، جهان سوم چه جور جاییه؟

که جالبه اینطور جوابشون رو داد :

جهان سوم جایی است که اگر کسی بخواهد کشورش را اباد کند خانه اش خراب میشود و اگر کسی بخواهد خانه ابادی داشته باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد ..

__________

اجی نسل ما 60 ها سوخته است . چه این دنیا چه اون دنیا !!

__________

هیچ انتظاری ندارم !

وقتی سران کشورم رو میبینم که عکس امام رو کول می کنن از هواپیما میارن پایین تا جماران عکس رو روی صندلی جلو ماشین می نشونن

بعد با عکسه ، عکس یادگاری می گیرن !! بعد می برن جماران عکس رو می ذارن رو صندلی امام ! همه سر به زیر میشنن جلو عکس !!

_____

جز یه خنده تمسخر آمیز چیکار می تونم بکنم

تملق و تملق و ریا ...

اینم نوشتم واسه امام ( مسابقه جدید پرشین بلاگ )چی می خواستی چی شد !!








نویسنده : یه دیوونه ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱

خب یه شرح وقایع واسه خودم بدم وقتی 10 سال دیگه میام بخونم یادم باشه یه روزایی چقدر سختی کشیدم که شاید اون 10 سال بعد یه چیزی واسه خودم شده باشم !!!

دیروز رفتم سازمان صنایع . اون خانوم مهربون یه فیش گذاشت جلوم . گفت 5 روز وقت داری واریز کنی مبلغ رو . تا اوراق زمین از نامت خارج نشه ( موضوع سر کارآفرینی خودمه )

گفت واست اقساط بستیم سه ماه یه بار قسط میدی !! منم خوشحال !!

یه نگاه به فیش انداختم ! 16 میلیون تومان !!!

یه نگاه به مبلغ اقساط کردم ! هر سه ماه سه میلیون تومان !!!

خدایا معرفتت رو شکر  . پول که نمیرسونی حداقل با پولام کار نداری !!!

واسه خودم و یه سری بدبخت هم میخوام کار درست کنم. ازم 54 میلیون تومن پول میخوان ! آخه خانوم مهربون من اگه 54 میلون پول داشتم مگه مرض داشتم بیام اداره شما !!

خب سه دهنه مغازه میزدم سرماه هم 3-4 میلیون میزدم به جیبم دیگه !! عشق عالم رو میکردم !

___________________

خب الان دیگه یه روزش گذشت 4 روزش مونده !! من موندم و 54 میلیون پول نداشته !!

این در هم بسته بود !

اونی که میگه از تو حرکت از من برکت . چرت گفته

دری نمونده عزیز ..

 







...

نویسنده : یه دیوونه ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱

پیچ جاده ، آخر راه نیست مگر اینکه تو نپیچی!









نویسنده : یه دیوونه ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩

هرچه باشی نازنین ایام خرابت میکند

هرچه باشی شیردل دنیا شکارت میکند

هرچه باشی با لب خندان میان دیگران

عاقبت دست طبیعت اشکبارت میکند








نویسنده : یه دیوونه ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦

اینم چند روز از سال 91 که تند تند اومد و رفت !!

عید واسه من یعنی هیچی چندسالی شده که جای اینکه خوشحال بشم سالی از پی سالی میگذره، روزای زندگیم همراهه با کسالت و بی روحی و دوری و ... !!

روزی که واسه آینده همدیگه نقشه نکشیم

روزی که نون سفره یکی دیگه رو نبریم

روزی که لبخند روی لبها از روی خشنودی قلبی باشه نه نفرت دلی ..

روزی که برای بالا رفتن پای روی سرنوشت یکی دیگه نذاریم

روزی که با خواست قلبی یه کاری رو انجام دادی

یه قلبی رو شاد کردی

اشک چشای یکی رو تونستی قطع کنی

لبخند رو روی لبای یه دل شکسته آوردی

امید رو توی دلای خشکیده از امید کاشتی

شاید بتونی اون روز بگی منم عیدی داشتم . و خوشحال باشی یه بهاری توی زندگیت اتفاق افتاده !!

_______________

جدیدا خیلی تلخ شدم ، معلومه ، نمیخواد بگی

اونی که اون بالا نشستی و جدیدا شدی فقط واسه پولدارا، شاید 10000000 بار یه بار هم یه حالی به بقیه میدی ، یه کاری کن نگاهم رو عوض کنم ، همین کارم نمیکنی، واست مهم نیست که آدم خوبا بد بشن ، آخرش میگی راه رو بلد بودن میخواستن نشن ، چکار کنیم نخوایی عذاب اون 1% رو اضافه تر کنی !! بچسب این 99% رو !!

_______________

خیالی نیست این روزا هم میگذره

دنیام رو خودم میسازم

با کمک خودت و تلاش خودم

_______________

 

 

 








نویسنده : یه دیوونه ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

یه سال دیگه به همین زودی اومد و رفت

کم کم داره این عمر ما هم می افته توی سراشیبی و اولین نشانه های پیری هم

روی سر سیاه ما به نمایش در اومده!!

 

_______________

درست هر وقت فکر میکنی زندگیت داره یه ریتم خوب پیدا میکنه و کارها و اتفاقات همه

توی مسیر درست قرار گرفتن ، قربونش برم خدا همچین بهت یه حال اساسی میده که

یادت نره اینجا ایرانه و نباید یه روز خوش رو تا شب به آخر برسونی !!

و یا اگه رسوندی باید حتما از توی حلقت بکشه بیرون که حتما سرت رو بلند کنی بگی ... خوردم که خوشحال بود !!

یادم نبود مارو فرستاده بودی تبعیدگاه!!!

_______________

همه شرکتا همه اداره ها همه آدما قبل عید به کارکنانشون قبل عید یه عیدی میدن که حداقل با دل خوش به سراغ سال جدید برن !

 

 

18اسفند ساعت 15:30 جلوی در یه شرکت که صاحبش جز 5 تای پولدار اول ایرانه ، نم نم بارون ، ازدحام جمعیت ، یه لیست پشت یه شیشه !! سکوت

همه بدنبال اینکه شاید اسم خودشون رو توی لیست نبینن !

بعضی ها با بغض توی گلو

بعضی ها با اشک توی چشم

بعضی ها توی شوک دیدن اسم

و تلخ ترین خداحافظی با بهترین دوستان ..

و اینم عیدی تو به این مردهای زحمتکش !!

بازم بزرگیت و شکر خدا

حالا خوب شد توی پست قبلی اولش با همین دعا شروع کردم، و باز این همه آدم رو شرمنده خانواده هاشون کردی ..

___________________

مجبورم که برم و نمیشه بیشتر ازت انتقاد کنم !!

ولی خب بازم دمت گرم هرچی بیشتر ضد حال میزی باز پوست ما کلفت تر میشه !!

 








نویسنده : یه دیوونه ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩

با یه دعا شروع می کنم :

خدایا توی این شبای نزدیک عید هیچ کس رو شرمنده خانواده اش نکن ، آمین ...

_____________________________

وقتی یه دختری به پسری دل می بنده ، و پسره نمیدونه و بعد یه مدت می فهمه ماجرا از چه قراره و سعی می کنه به روی خودش نیاره تا یه رابطه از حالت طبیعی خودش خارج نشه تا امیدی رو زنده نکنه و شرایطی رو واسه یه زندگی عوض نکنه تا کم کم دختره خودش دلسرد بشه و بیخیال احساسش بشه . نه که دختره بد باشه ، نه نه نه

فقط واسه خاطر خودش

حالا این پسر بده یا خوب !!

____________________________

یه چیزی خوندم خوشم اومدم گفتم بذارم باشه همین جا که همیشه یادم باشه ..

شروع داستان :

مدیر : خانم اگه میخوای اسم پسرت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری…
زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟
مدیر : اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!
زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن ؟!
مدیر : این که شهریه نیست اسمش همیاریه !!!
زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن
مدیر : خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر…
زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!
مدیر : خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!
آقای مستخدم، این خانم رو به بیرون راهنمایی کن …!!!
.
.
.
.
زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود ، اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد و زن سوار شد …
روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد :
کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز …
ستاد مبارزه با بیسوادی …
تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود :
با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید؟!!
زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد :
با ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می کنید ؟!!

 

___________________________

کاش وقتی که از همه جا و همه کس نا امید شدیم ، یه نگاهی به آسمون می انداختیم و یه لبخند تلخ می زدیم و می گفتیم باز هم بزرگیت رو شکر ..

 

اینم یه برگ تلخ دیگه از دل تلخ من !!

بزرگیت رو شکر ..